سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
حسرت بوسیدنت روی دلم ماند...
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
دیروز رفتم نماشگاه کتاب
غرفه یکی از دوستان مهمان بودیم مثلا! رگ غیرتمان شلنگ شد و بلند شدیم و مثل اسب کتاب فروختیم. تازه فهمیدم این ملت تشنه کتاب خوبند. کار جالبی بود. بسی ذوقمرگ شدیم. با خودم قرار گذاشتم تا سال دیگر همین موقع یک کتاب چاپ کنم و لااقل پانصدتایش را همینطوری در نمایشگاه بفروشم!
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385
این آشپزی هم چه کار طاقت فرساییست! امشب آمدم این لوبیای کنسروی را مثل غذاهای مامانپخت لعابدارش کنم، حواسم گرم کار شد.
بفرمایید بلال!
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
به راه افتاد در ساعت پنج بعد از ظهر یک روز معمولی
