تبليغاتX
راهی
یادداشت های یک روزنامه نگار مهندس راه

حسرت بوسیدنت روی دلم ماند...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط رضا نادم در ساعت 1:19 | لینک  | 

دیروز رفتم نماشگاه کتاب

غرفه یکی از دوستان مهمان بودیم مثلا! رگ غیرتمان شلنگ شد و بلند شدیم و مثل اسب کتاب فروختیم. تازه فهمیدم این ملت تشنه کتاب خوبند. کار جالبی بود. بسی ذوقمرگ شدیم. با خودم قرار گذاشتم تا سال دیگر همین موقع یک کتاب چاپ کنم و لااقل پانصدتایش را همینطوری در نمایشگاه بفروشم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط رضا نادم در ساعت 20:45 | لینک  | 

این آشپزی هم چه کار طاقت فرسایی‌ست! امشب آمدم این لوبیای کنسروی را مثل غذاهای مامان‌پخت لعابدارش کنم، حواسم گرم کار شد.

بفرمایید بلال!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط رضا نادم در ساعت 0:10 | لینک  | 

به راه افتاد در ساعت پنج بعد از ظهر یک روز معمولی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده توسط رضا نادم در ساعت 16:55 | لینک  |