جانشین فرماندهی نیروی انتظامی کل کشور موضوع شهادت تمامی گروگانهای حادثه سراوان به دست گروهک تروریستی عبدالمالک ریگی را تائید کرد. سردار سرتیپ احمدرضا رادان در گفتگو با خبرنگار مهر با تائید این خبر گفت: نتایج کمیته تحقیق ویژه حادثه سراوان متشکل از نمایندگان وزارت کشور، وزارت اطلاعات، نیروی انتظامی و وزارت امور خارجه حاکی از آن است که تمامی این عزیزان بدست گروهک تروریستی جندالله به شهادت رسیده اند. جانشین فرمانده نیروی انتظامی کشور درباره نحوه تحویل جنازه های شهدای این حادثه گفت: مسئولین مربوطه موضوع تحویل جنازه های این شهداء را از طریق رایزنی های ویژه در دست بررسی دارند.
دست همه خدمتگزاران عزيز درد نكند. واقعا زحمت كشيديد. كميته تشكيل دادید. تحقيق كرديد. خسته نباشيد. اگر زحمتتان ميشود جنازهها را هم بگذاريد هروقت مسيرشان بود خودشان بياورند. احيانا به مشت و مال نياز نداريد؟ حيف كه دلمان نميآيد آرزو كنيم "ايشالا جبران كنيم!"
جناب آقاي رادان! سردار محترم. ميدانيد اين 13 نفر احتمالا چه كساني بودهاند؟ من به شما ميگويم: ميتوانيد تصور كنيد چندتا آدم بيپارتي، شهروند درجه دو، سهچهار تا نيروي كادري يا چند سرباز بدونپارتي و بدبخت را كه به هزار و يك دليل مجبور شدهاند به سربازي بروند؟ آنهايي كه يك روز دل به دريا زدند و با همه شكها وشبههها كنار آمدند و خودشان را بهدست شما سپردند تا بفرستيدشان دينشان را به خاكشان ادا كنند. و الا آقازادهها كه عموما يا نقص پزشكي مادرزادي دارند و يا در بهترين جاهاي ايران سربازند!
سردار! 13 نفر كشته شدهاند فقط براي اينكه شما نتوانستيد از عهده يك مشت شورشي گدا و گشنه بدبخت كه امنيت مردم منطقه رات سلب كردهاند برآييد. حالا ميتوانيد ضجههاي مادرانشان را بشنويد؟ طاقت تحمل داريد؟ با چه رويي در چشمان غمگين پدري كه با بيتوجهي پشتش را در غم از دست دادن جوانش خم كردهاي نگاه ميكنيد؟ و خواهراني كه براي خداحافظي از برادر سربازش هزار بار قربان صدقهاش ميرفت.... آن وقت حتما خوشحاليد كه 4 آدم معتاد بدبخت زورگير را كه با يك لشكر مامور كه جرات نداشتند صورتشان را نشان بدهند، از خانهاش بيرون كشيده بوديد اعدام كردهايد! لابد پدر و مادرشان به آنها افتخار هم ميكنند!
آقاي رادان! آن سرباز بخت برگشته پاسگاه لب مرز مگر چه آموزشي ديده و يا چقدر سلاح و مهمات دراختيار دارد تا جلوي حملههاي اينچنيني را بگيرد؟ نيروهاي كمكي شما كجا هستند وقتي اين بچهها يكي يكي بهجرم سربازي براي وطنشان كشتهميشوند و بعد فيلم سلاخيشان را از شبكهاي خارجي براي خانوادهشان پخش ميكنند؟ ميتوانيد تصور كنيد كه روزي پسر خودتان هم آن ميان باشد؟ ميدانيد كه با اين شاهكارها سربازي رفتن براي جوانهاي مملكت ميتواند بهمعني مرگ باشد؟ حالا ميتوانيد بفهميد دوست سرباز من كه بايد به بيرجند اعزام ميشد چرا ترسيد و فرار كرد؟!
سردار! شما را بخدا ديگر نگذاريد جگرگوشههاي مردم بازهم قرباني بيتدبيري شما شوند. مگر نهاينكه مهمترين وظيفه نيروي انتظامي يك كشور برقراري امنيت و آرامش است؟ پس بدانيد اين طرحهاي انضباط اجتماعي و امنيت و آرامشتان فقط و فقط وقتي ارزش دارد كه ما زنده مانده باشيم. وقتي ما نگران جان خودمان هستيم ديگر اين امنيت رواني شما به چه دردمان ميخورد؟
برادر من! ملتمسانه خواهش ميكنم فكرت را از سايز مانتو و غلظت آرايش و طول آستين اين ملت بيرون بكش. دست از اين خالهزنك بازيها بردار! آدم مرده را با کفن دفن ميكنند. خيالت جمع باشد كه ديگر نه مانتوي كوتاه دارد و نه لباس ماركدار. يك كمي هم به فكر ما باش. ما ميخواهيم زنده بمانيم!
هرسال 5 آذر، راس ساعت 12:30 ظهر كه مامان زنگ ميزند و با آن صداي مهربانش مي گويد "رضا جان تولدت مبارك" انگار تمام دنيا را به من داده اند. وقتي كه آن جمله معروفش را ميشنوم كه "رضاي من! آرزوم اينه كه دلت هميشه خوش باشه و بدنت سلامت" تمام موهاي بدنم سيخ ميشوند. بغض گلويم را ميگيرد و منتظرم كه زود خداحافظي كنم و گوشهاي پناه بگيرم. چه حسيست اين دوست داشتن تمام ناشدني مادرانه كه با همه وجود خوبيهاي جهان را يكسره براي فرزندش ميخواهد و بس. و گاهي با خودم فكر ميكنم آيا بدون اين عشق مادرانه آنقدر پسر خوبي بودهام كه در دلش بتواند به وجودم افتخار كند ؟!
اين روزها را خيلي دوست دارم. روزهاي تولدم را ميگويم. تكتك ثانيههايش را. ساعتها مينشينم و خاطراتي كه مرا به آن رساندهاند مرور ميكنم و لذت ميبرم؛ ميخندم؛ شاد ميشوم.... پنهان نميكنم كه هميشه چند قطره اشكي هم نصيبم ميشود. روزهاي كودكي، كودكستان علياصغر، دبستان شهيد حقويردي، خورشت قيمه رشتي، مسجد بالامحله، كانون پرورش فكري، مدرسه نمونه، پيشحصار، گشت، دوم خرداد 76، دانشگاه گيلان، انجمن علمي، حلقه سبز، جامعه اسلامي، سازمان دانشجويان عمران، هزار و يك همايش و سمينار و برنامه، فلكه گاز، ايسنا، بلوار گيلان، آنس، اهواز، تهران جنوب، سگال.... هركدام اين كلمات برايم يك دنيا ماجرا دارند. يك عمر زندگي و افكار و رفتار من مرهون و مديون همين كلمات و هزاران كلمه وعبارت و اسم مجاز و غيرمجاز ديگرند. خاطرات روزهاي خوب بيستو اندي سال. با يك دنيا آدم كه برايم عزيزند؛ تكتكشان. روز تولدم كه ميشود همه را بيشتر دوست دارم. حتي بدهايشان را (و غايبها را كمي بيشتر). وامدار فردفردشان هستم. همانهايي كه به من چيز ياد دادهاند، با من مهربان بودهاند، دوستم داشتهاند، دستم را گرفتهاند، بدخلقيهايم را تحمل كردهاند و كمكم كردهاند تا بزرگ شوم.
و فردا به تنهايي 27 ساله ميشوم! 27 سال بين همه اين آدمها نفس كشيدهام، راه رفتهام و تلاش كردهام. مگر ميتوانم دوستشان نداشته باشم؟ اينها لحظهلحظه زندگي من هستند. بدون آنها هيچ تصويري وجود نداشت. اما هنوز هم وقت ميخواهم براي بهتر شدن. فرصت لازم دارم براي كامل شدن. براي بزرگ شدن. براي آن روزي كه بتوانم بهاندازه كافي از خودم راضي باشم....
فقط ميماند يك چيز! آي خداي خوبم! تو كه هميشه حداقل بيشتر از انتظار خودم كمكم كردهاي، تو كه هميشه بيشتر از حقم بهمن لطف داشتهاي. براي روز تولدم ميتوانم چيزي از تو بخواهم؛ نه؟! ميخواهم همينحالا قولي بهمن بدهي. ميخواهم قول بدهي نگذاري اين خوشبختيهاي كوچك روزي ته بكشند. نگذاري چرخ روزگار اينهمه آدم دوست داشتني را يكييكي از من جدا كند. نگذاري اين روزهاي خوب تمام شوند. اين بودنها، اميدها و دوستداشتنها....
فكر ميكني ميتواني؟
